نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:٥۱ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
درآتش
مردمان را دید که به سوى دریایى از آتش مى روند.
مردمان را دید که پریشان اند و یکدیگر را باز نمى شناسند.
مردمان را دید که رؤیاهاى خود را چون کاسه گدایان به دست گرفته اند و از آسمان، طلب باران مى کنند اما«نمى» نمى آید تا آتش را براى شان سرد کند.
و ازخواب برخاست. هنوز زنده بود و محتملاً تا سال ها زنده مى ماند. به حاجب گفت که سر را بیاورد. سر جعفر را آوردند. در چشمان او نگریست؛ گفت: «همه مى میریم اما تو پیش از من مردى و بگذار آن جهان، هرچه خواهد سوزان باشد؛ اکنون که خلیفه منم.» پس دوباره در خواب شد.
مردمان را دید که در آتش شناورند و دست به سوى آنان دراز کرده اند که در ساحل اند اما کسى را یاراى کمک نیست.
مردمان را دید که هر یک تاجى از آتش بر سر دارند و بر تختى از آتش نشسته اند و آتش از دهانشان فواره مى زند.
مردمان را دید همه از پیشکاران و وزیران و سربازان خود؛ اما او را باز نمى شناسند و نفرین بر خلیفه مى فرستند که چنین در این مهلکه گرفتارند.
و از خواب برخاست. کاسه اى آب طلب کرد و باز در چشمان جعفر نگریست که بى روشناى زندگى، کدر مى نمود. گفت: «وزارت از کف دادى و زندگى را. هردو را مى توانستى داشت اگر پاى از گلیم دولت ات فراتر نمى بردى. دریغ که دوستى مرا از کف دادى و اشک در چشمانم نشاندى.» وگفت که سر ببرند و جایى- شاید در کنار تن- به خاک سپارند. صبح در راه بود. زمزمه کرد: «کدام، خواب است و کدام، بیدارى؟ » کاش یک تن بود که این نکته، او را مى آموخت؛ اما... نبود سر نهاد به بالین و خواب، گم بود. جعفر را به گوشه اى دید چون نور ماه، لغزان و سپید. شبحى بود محتملاً.
گفت: «تو مرده اى هیچ مى دانى ؟» و شبح گفت: «مى دانم! اما تو نیز مى دانى؟ » و او نمى دانست؛ یا مى دانست و از یاد برده بود. از رؤیا برخاست. مردمان را دید در آتش.